
دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ
ایران را سراسر دروغ گرفته است . از صدا و سیما - روزنامه های دولتی - ارگان ها
وای به داد ملت ایران
آقایان بترسید از روزی که آه این ملت نه در این دنیا بلکه در جهانی که خودتان دم از آتشش می زنید شما را آتش بزند .
http://pooyalaryan.persiangig.ir/8086.zip
http://pooyalaryan.persiangig.ir/Software/C++.zip
به اون دوستی که برنامه پارسر را میخواست
برای نوشتن پارسر لازمه که حتما گرامر برنامه موجود باشه تا بشه برای آن پارسر طراحی کرد .
اگر گرامر بخصوصی در نظر دارید برام بنویسید . اما تا چند روز آینده یه پارسر با یک گرامر مشخص خواهم نوشت و
مدتي است كه سايت را بر پا كردم اما در باره برنامه نويسي مطلبي نداشتم از اين به بعد ميخوام به جاي پر چونگي به كار تخصصي خودم بپردازم تا شايد بيشتر بتونم دوستان كامپيوتري را راضي كنم
در درس compiler حتما خوانديد كه برنامه ايي به نام Scanner وجود داره كه تمام Token هاي برنامه را شناسايي ميكنه و به parser اطلاعات لازم را درباره توكن ميدهد . برنامه ايي كه الان در وب گذاشتم درواقع تمريني است درباره Scanner كه فايلي به syntax زبان پاسكال را دريافت ميكند و با هر بار فشار دادن كليد Enter توكن هاي خود را شناسايي ميكند و با كليد Backspace توكن قبلي را فراخوان ميكند
كه با زبان ++C نوشته شده . ياد آوري ميكنم كه فايل حتما در درايو C كپي شود .
فايلي كه يه زبان برنامه نويسي پاسكال طراحي كرده ايد را با پسوند orb ذخیده کنید
http://pooyalaryan1388.persiangig.ir/Scanner%20C++.txt
در آینده برنامه هایی به زبان های مختلف از جمله اسمبلی را در وبلاگ من مطالعه خواهید کرد . اگر در باره برنامه نویسی سئوالی داشتید می توانید سئوال های خود را در بخش پیغام ها یاداشت کنید تا بجواب بدم .
باشد اندر شهریاری بر قرار و بر دوام
سال خرم - فال نیکو - مال وافر - حال خوش
اصل عالی نسل باقی . تخت . بخت رام
سلام ...
سلام به تمام دوستایی که از پارسال تا امسال منتظر من بودن تا آپ کنم .
نه زندگی مجال میده ... نه وقت ....
خدا میدونه که دلم برای همتون تنگ شده . مدتی بود باید آرامش پیدا می کردم . در سکوت ... و دور از هیاهو .... این وبلاگ من رو دچار خاطراتی میکنه که الان بران خاطره انگیزه .
الان که این متن رو می نویسم در حال تدریس به دانشجویان خودم هستم . به آنها تمرین دادم و خودم در این فرصت سعی کردم متن جدیدی برای وبلاگ بنویسم .
سال جدید رو به همتون تبریک میگم . و امیدوارم سال خیلی خوبی داشته باشید .
به من هم سر بزنید . خوشحال می شم
دوستتان دارم .
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»
کدوم موضوع ؟
الان میگم :
پسره با یک نگاه به دختره عاشق میشه . واسه دیدن اون بی تابی میکنه . تا صدای زنگ تلفن اون به گوشش می رسه دلش بنا می کنه به لرزیدن و .... خلاصه با ۱۰۰۰ بد بختی به دختره می گه : دوست دارم .
اما دختره حرفشو باور نمیکنه ... اون حرفهای زیادی شنیده که " پسرا آدم و قال می زارن " یا " پسرا فقط می خوان سوء استفاده کنن "
خلاصه پسره به هر دری می زنه تا دختره باور کنه که اون دوستش داره . اما دختره ....
مدت زمانی میگذره و دختر و پسر کنار هم زندگی میکنن . و پسره هر چی از دختره می خواد دختره میگه " نه همه چیز به وقتش "
اما پسره آروم آروم خسته میشه . از گیره های زیادی که دختره می ده . " تلفنت اشغال بود داشتی با کی حرف می زدی "
" تا ۱۱ شب با کی بیرون بودی که جواب منو ندادی "
" این انگشتر و کی واست خریده "
" تو موبایل چی قایم کردی که نمی خوای من بیبنم "
و ۱۰۰۰ تا از این چیزا ...
حالا دختره تازه داره احساس میکنه که پسره رو دوست داره . احساس میکنه اگر به اون گیر بده داره نشون می ده که خیلی پسره رو دوست داره .
اما پسره خسته شده . یواش یواش تماس تلفنی اونها کمتر میشه . کمتر و کمتر تا اینکه دیگه پسره زنگ نمی زنه . هیچ وقت . هیچ ساعتی . همش میگه کار دارم یا وقت ندارم ....
یه روز از روز های خدا که دختره داشت می رفت بیرون پسره رو با یه دختر دیگه می بینه که دارم با هم میخندن .
بعد به خودش می گه " دیدی همه راست می گفتن "
دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری ز غبار این بیابان
- همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم
سفرت بخیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را ...
پشت یه کامیون نوشته شده بود :
بیهوده متاز که مقصد خاک است .
امروز میخوام یک نوشته از دوستی بنویسم که نه دیدمش و نه میدونم کجاست آقای خلیل جوادی .اگر کسی میشناستش من رو بی خبر رها نکنه ...
لازم است توضیح بدم که متن هایی که با رنگ قرمز نوشته شده بنده حقیر احساس کردم برای هم وزنی بین ابیات لازم است و بی اجازه شاعر عزیز آن ها رو به متن زیبای جناب آقای جوادی عزیز اضافه کردم . اما شعر ایشان که من با صدای خود این عزیز شنیدم بی نهایت دل نشین بود .
جناب آقای جوادی هر کجا که هستید پایدار باشی و سر افراز
یه شب که من حسابی خسته بودم همین جوری چشامو بسته بودم
سیاهی چشام یه دفعه سر خورد یه دفعه مثل مرده ها خوابم برد
تو خواب دیدم محشر کبرا شده محکمه الهی بر پا شده
خدا نشسته مردم از مرد و زن ردیف ردیف مقابلش ویسادن
چرتکه گذاشته و حساب میکنه به بنده هاش عتاب خطاب میکنه
میگه چرا این همه لج میکنید راهتون رو بی خودی کج میکنید
آیه فرستادم که آدم بشید با دلخوشی کنار هم جمع بشید .
دل های غم گرفته رو شاد کنید با فکرتون دنیا رو آباد کنید
عقل دادم برید تدَبّر کنید نه اینکه جای عقل رو کاه پر کنید
من بهتون چقدر ماشالله گفتم نیافریده باری کالله گفتم
من که هواتون همیشه داشتم حتی یه لحظه گشنتون نذاشتم
اما شما بازی نکرده باختید نشستید و خدای جعلی ساختید
هر کدوم از شما خودش خدا شد از ما و آیه های ما جدا شد
یه جو زمین و این همه شلوغی این همه دین و مذهب دروغی
حقیقتاً شماها خیلی پستید خر نباشید گاو و نمی پرستید
از توی جمع یکی بلند شد ایستاد بلند بلند هی صلوات فرستاد
از اون قیافه های حق به جانب هم از خودی شاکی ، هم از اجانب
گفت چرا هیچکی روسری سرش نیست پس چرا هیچکی پیش همسرش نیست
چرا زنا اینجوری بد لباسن مردای غیرتی کجا پلاسن
خدا بهش گفت بِتَمَرگ حرف نزن اینجا که فرقی ندارن مرد و زن
یارو کنفت شد ولی از رو نرفت حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت
چشاش می چرخه نمیدونم چشه آها... میخواد یواشکی جیم بشه
دید یه کمی سرش شلوغه خدا یواش یواش شد از جماعت جدا
با شکمی شبیه بشکه نفت یهو سرش رو پایین انداخت و رفت
قراولا چند تا بهش ایست دادن یارو وا نستاد تا جلوش واستادن
فوری در آورد واسشون چک کشید گفت ببرید وصول کنید خوش بشید
دلم برای حوریا لک زده دیر برسم یکی دیگه تک زده
اگه نرم حوریه دلگیر می شه تو رو خدا بذار برم دیر میشه
قراول حضرت حق دمش گرم با رشوه خیلی کلون نشد نرم
گوشای یارو رو گرفت تو دستش کشون کشون برد و یه جای بستش
رشوه ی حاجی رو ضمیمه کردن توی جهنم اونو بیمه کردن
حاجیه داشت بلند بلند غر می زد داشت روی اعصابا تلنگر می زد
خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی یه خورده هم حبس نفس کن حاجی
این همه آدم رو معطل نکن بگیر بشین این همه کَل کَل نکن
یه عالمه نامه داریم نخونده تازه هنوز کرات دیگه مونده
نامۀ تو پر از کارای زشته کی به تو گفته جات توی بهشته؟
بهشت جای آدامای با حاله ولت کنم بری بهشت ؟؟؟ محاله
یادته که چقدر ریا می کردی بنده های ما رو سیا می کردی
تا یه نفر دور و برت می دیدی چقدر والضالین و می کشیدی
این همه که روزه و نوحه خوندی یه لقمه نون دست کسی رسوندی
خیال میکردی که حواسمون نیست نظم و نظام دنیا کشکی کشکیست
هر کاری کردی بچه ها نوشتن میخوای خودت برو ببین تو زونکن
خلاصه وقتی یارو فهمید اینه بازم درست نمی تونست بشینه
کاسه صبرش یه دفعه سر می رفت تا فرصتی گیر می آورد در می رفت
قیامت اینجا عجب جاییه جون شما خیلی تماشاییه
از یه طرف کلی کشیش آوردن کشون کشون همه رو پیش آوردن
گفتم اینها رو که قطار کردن بیچاره ها مگه چکار کردن ؟!
ماموره گفت می گم بهت من الان مفسد فی الارض که میگن همین هان
گفت که اینها بهشت فروشی کردن بی پدرا خدا رو جوشی کردن
به نام دین حسابی خوردن اینها کفر خدا رو در آوردن اینها
بد جوری ژاندارک و اینا چزوندن زنده توی آتیش اونو سوزندن
روی زمین خدایی پیشه کردن خونه گالیله رو تو شیشه کردن
اگه بهش بگی کلاتو صاف کن بهت میگه بشین و اعتراف کن
همیشه در حال نظاره بودن شما بگو !!!... اینها چکاره بودن ؟
خیام اومد یه بطری هم تو دستش رفتو یه گوشه ای گرفت نشستش
حاجی بلند شد با صدای محکم گفت که این آقا باید بره جهنم
خدا بهش گفت تو دخالت نکن به اهل معرفت جسارت نکن
بگو چرا به خون این هلاکی این که نه مدعی داره نه شاکی
نه گرد و خاک کرده و نه هیاهو نه عربده کشیده و نه چاقو
نه مال این نه مال اونو برده فقط عرق خریده رفته خورده
آدم خوبیه هواشو داشتم اینجا خودم براش شراب گذاشتم
یهو شنیدم ایست خبر دار دادن نشسته ها بلند شدن واستادن
حضرت اسرافیل از اون ور اومد رفت روی چهار پایه و چند تا صور زد
دیدم دارن تخت رَوون میارن فرشته ها رو دوششون میارن
مونده بودم که این کیه خدایا !! تو محشر این کارا چیه خدایا !!
فکر می کنید داخل ا ون تخت کی بود الان میگم ... یه لحضه ... اسمش چی بود ؟!
اون که تو دنیا مثل توپ صدا کرد همون که این لامپ ها رو اختراع کرد
همون که کارش عالی بود اون دیگه بگید بابا ... توماس ادیسون دیگه
خدا بهش گفت دیگه پایین نیا یه راست برو بهشت پیشه انبیاء
وقت رو لطف نکن توماس زود برو به هر وسیله ای اگر بود برو
از روی پل نری یه وقت میوفتی می گم هوایی ببرند و مفتی
باز حاجی ساکت نتونست بشینه گفت که مفهوم عدالت اینه
توماس ادیسون که مسلمون نبود این بابا اهل دین و ایمون نبود
نه روزه رفته بود و نه منبر نه شِمر میدونست کیه نه خنجر (نه شِمر میدونست چیه نه خنجر)
یه رکعت هم نمازِ شب نخونده با سیم میماش شب رو به صبح رسونده
حرفهای یارو که به اینجا رسید خدا یه آهای از ته دل کشید
حضرت حق خودش رو جا به جا کرد یکم به این حاجی نگاه نگاه کرد
از اون نگاه های عاقل اندر صفیح ش رو باید بیارن این ور
با اینکه خیلی خیلی خسته هم بود خطاب به بنده هاش دوباره فرمود
شما عجب کله خرایی هستید بابا عجب جونورایی هستید
شمر اگر بود آدولف هیتلر هم بود خنجر اگر بود روولور هم بود ( روولور یه اسلحه گرم شبیه به تپانچه است )
حیف که آدم خودشو پیر کنه و سوزنش فقط یه جا گیر کنه
توماس من میگید مسلمون نبود اهل نماز و دین و ایمون نبود
اولاً از کجا میگید این حرف رو در بیارید کله زیر برف رو
اون منو بهتر از شما شناخته دلیلش هم این چیزایی که ساخته
درسته گفته ام عبادت کنید نگفته ام به خلق خدمت کنید ...
توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده دنیا رو هم کلی قشنگ کرده
من یه چراغ که بیشتر نداشتم اونم تو آسمون ها کار گذاشتم
توماس تو هر اتاق چراق روشن کرد نمی دونید چقدر کمک به من کرد
تو دنیا هیچکی بی چراغ نبوده یا اگرم بوده تو باغ نبوده
خدا برای جاجی آتش افروخت دروغ چرا یکم دلم براش سوخت ( دروغ چرا یکم براش دلم سوخت )
طفلی تو باورش چه قصر ها ساخته اما به اینجا که رسیده باخته
یکی میاد یه حاله ایی باهاشه چقدر بهش میاد فرشته باشه
اومد ، رسید و دست گذاشت رو دوشم دهانش و آورد کنار گوشم
گفت تو که کلت پر قرمه سبزیست وقتی نمی فهمی بپرسی بد نیست
اون که نشسته یه مقام والاست مترجم ، رفیق حق تعالاست
خود خدا نیست ... نمایندشه موردِ اعتمادشه ... بندشه ...
خدای لَم یَلِد که دیدنی نیست صداش با این گوشا شنیدنی نیست
شما زمینی ا همش همینید اون وره میزی رو خدا می بینید ...
همین جوری میخواست بلند شه نَم نَم گفت که پاشو باید بری جهنم
وقتی دیدم منم گرفتار شدم داد کشیدم یه دفعه بیدار شدم