يه شب ساعت 4 صبح تو سرماي زمستون كه تا استخون آدم تير مي كشيد من و امين داشتيم از سر كار به خونه بر ميگشتيم . امين پي جايي گشت تا سيگاري رو كه توي جيب لباس بود ، آتش كنه . هوا سرد بود . هيچ مغازه اي توي اون تاريكي و سرما باز نبود . توي اون خيابون تاريك چشممون به روشنايي آتيشي كه دود خفه اون از دله روغن به هوا مي رفت افتاد . كنار آتش يه زن و يه مرد فقير زير يك لحاف پاره به هم چسبيده بودن تا گرامي عشقشون سرماي زمستون را از يادشون ببره .معلوم بود سن زيادي ندارن اما بي مهري دنيا از چهره هاي اونها شكل شمايل انسان هاي پير رو ساخته بود . اونها بسط سيگار داشتن . نميدونم چرا اون ساعت رو بيدار بودن . شايد سرما ... شايد گشنگي ...
امين جلو رفت و نگاهي توي بساط اون مرد زن انداخت . پي سيگار گشت . توي بساط اونها سيگار بود ، كبريت بود و يك ليوان آب كه داخل اون يك گل بود .
منظورم رو كه مي فهميد ...
در عين تنگ دستي در عشق كوش مستي
كين كيمياي هستي قارون كند گدا را
اگر ما هم به آنچه خدا به ما هديه داده فكر كنيم بي گفتگو مي تونيم از يك شاخه گل هم احساس خوشبختي و سعادت كنيم . حالا يه خواهش دارم ... دوست دارم يادم بدين كه عشق چيه ؟ هر كدوم از شما يه نظر بده ميشه هزارعشق ... ![]()
گَرَم ياد آوري يا نه من از يادت نمي كاهم تو را من چشم در راهم
يا علي ...